تبليغاتX
هستن
نوشته های من

کتابخانه دانشکده فیزیک جای خوبی است. ششمین سالی است که می آیم اینجا. البته قبل تر ها از نظر نظم و سکوت خیلی خوب تر بود. اما الان به خاطر چیز دیگری می گویم خوب است.
پشت به در و رو به پنجره می نشینم. از اینجا بیشتر ساختمان های بلند شهر را می توانی ببینی: برج میلاد ( از خود تپه گیشا تا نوکش ) برج تهران، برج های ستارخان، برج ملت و ... البته ساختمان مخابرات در میدان توپخانه به دلیل قرارگیری در مرکز شهر از اینجا معلوم نیست. بهتر از همه ی این ها کوه های شمال تهران است که اگر شانس یار باشد و هوا پاکیزه، با آن سفیدی نوکشان ذهن را برای مدتی از این فضای ایکس و ایگرگ و ولتاژ و جریان دور می کند و تو می توانی کمی آرام باشی.
منتها صدای باز و بسته شدن درب و ور ور کردن این پسرها و دخترها به خصوص که دم به دقه می آیند و می روند، این لذت را کوتاه می کند. تا چند ماه پیش یک آقای خوبی در این کتابخانه بود که همه ازش حساب می بردند و هیچ کس حرف نمی زد. متأسفانه بازنشست شد! جای خوب دیگری فکر نکنم برای مطالعه مانده باشد. وقتی ورودی دانشگاه گله ای باشد و یک عده بی فرهنگ هم قاطی شان می آیند داخل همین می شود دیگر. انگار دیگر جایی برای ما نمانده است!!!

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 20:0 | لینک  | 

پرواز کردن در خواب آن قدر لذت بخش است که وقتی این ساعت به صدا در می آید و خبر از صبحی دیگر می دهد و تو می فهمی همه آن چیزی که دیدی فقط خواب و خیال بوده و هنوز نمی توانی با تمرکز ذهنت بر گرانش زمین غلبه کنی، کلی غصه ات می گیرد.
خوبی اش این است که دیر به دیر پرواز می کنی و لذت بکر بودن آن پابرجا می ماند.

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 22:1 | لینک  | 

خاک بر سرت کنم آقای دن براون. در این کتاب سمبل گمشده The Lost Symbol تا تونسته از آمریکا و تاریخ نداشتش گفته. حالا این به درک. نمی دونم با این عربا چه سر و سری بهم زده و چقدر پول گرفته.
در فصل 23 کتاب  همون اوایلش این طور نوشته:

Langdon always ended this lecture with a reminder that Arab culture had also given mankind the word al-kuhl—the favorite beverage of Harvard freshmen—known as alcohol.

یعنی آقای عرب اومده الکل کشف کرده. جناب محمد بن زکریای رازی ما کجایی بوده؟ حالا خوبه بنده خدا همین شهر ری ( اون موقع فقط ری) به دنیا اومده. اسید سولفوریک رو هم خودش کشف کرده. اون قدیمیا که تموم شدن. کم مونده بگن دکتر حسابی هم عرب بوده!! من اگه بخوام این کتاب رو ترجمه کنم همون وسط (نه تو پاورقی) می گم که دن براون دروغ نوشته و کاشف الکل آقای محمد بن زکریای رازی ایرانی می باشد.
چند صد صفحه ای هنوز مونده کتاب تموم شه. نویسنده ی پرفروش ترین کتاب تاریخ (رمز داوینچی) هم تو زرد درومد!

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 20:31 | لینک  | 

یک سال دیگر از عمر ما سپری شد و یک 19 مهر دیگر رسید. از پارسال تا امسال تغییراتی صورت گرفته. مهم ترینش مزدوج شدن بود. خب آدم باید یکم ملاحظه کنه چی می نویسه!
بگذریم. تولدم مبارک

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 6:29 | لینک  | 

It's time for a change

A Big Change

Today I felt like the old days of my loneliness and I felt really good. Honestly if there is no one for you to think about, you will like it. Act as a free boy and worry about nothing and be yourself! But at last you are giong to find someone. But at the old days, I postpond it to other days! Now I think I should postpond it again. But what happens if we can do it forever? Maybe it's not possible as god has said!

I don't know! But really want to write till morning but it will go to nonsense. So that's enough.

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 3:6 | لینک  | 

خسته شدم دیگه. آخه این ملت بی جنبه و بی سواد که لیاقت دموکراسی و غیره رو ندارن! از قدیم گفتم همیسه هم می گم: ملت ایرانی بی فرهنگ ترین و بی قانونمند ترین ملت دنیاست! هی بی خودکی خدتونو می چسبونین به 2500 سال فرهنگ و غیره! رفتارای وزخرفتونم می چسبونین به استعمارو و انگلیس و آمریکا! برید پی کار و زندگی تون! ایرانی جماعت یعنی دروغگر یعنی دو دره باز یعنی جلب یعنی مفت خور یعنی همینی که الان هست!

سه هفتست از کار و زندگی و دانشگاه افتادیم!  هیچ غلطی هم نکردیم.

زلزله بیاد همتون زیر خاک برید ان شاالله!

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 0:22 | لینک  | 

ترم یک که بودم (یعنی وقتی هنوز کوچیک بودم) یک بار رفتم سر کلاس نسبیت دکتر منصوری که فکر کنم تو تالار یک برگزار می شد. البته اون موقع بیشتر جنبه ی معاون وزیر علوم بودن دکتر برام جذاب بود. اون جلسه رو خوب یادمه داشت در مورد خمیدگی فضازمان حرف می زد و سعی داشت اینا رو حالی بچه ها کنه. چند تا نمودار از خمیدگی فضازمان هم روی تخته کشید. فکر کنم یکیش شبیه  worm hole  بود. بقیه کلاس هم دلقک بازی بچه ها یادمه. از اون زمان گذشت و گذشت. کم و بیش گوشم با این چیزمیزای فیزیک جدید آشنا می شد و خوشم میومد. فکر کنم یک سال بعد یک کتاب تو بلبشوی همکف پیدا کردم که چاپ اول آیا انیشتین راست می گفت بود. تا آخر تمومش نکردم. دوباره چند سال گذشت و این قضیه از ذهن من دور شده بود. دورادور ولی دوست داشتم از این چیزمیزایی که ملت داستان پرور به دست گرفتن و فرت و فرت داستان تخیلی می دن بیرون آشنا بشم. فیلم Elegant Universe  خیلی جالب بود برام. نسبیت عام و کوانتوم مکانیک رو سعی کرد با زبان عامیانه توضیح بده که خیلی خوب بود. امسال دیگه به اوجش رسوندم مثلا! از نمایشگاه کتاب پنج جلد کتاب در مورد انیشتین و نسبیت و این چیزا گرفتم از جمله چاپ دوم همون آیا انیشتین راست می گفت، بلکه این دفعه تمومش کنم. البته دلیل دیگش به خاطر کار جوزف تیلور بود که پیارسال اومده بود و کارش اثباتی بود بر نسبیت عام! تپ اختر دوتایی که ترجمه Binary Pulsar می باشد. البته من اصلا این طور ترجمه نکردم. در سه تا مقاله ای که تو روزنامه نوشتم همون "پولسار" ذکر کردم. بگذریم. یک فصل کتاب درباره کار جوزف تیلور هست. البته کارش رو با دستیارش یا شاگردش "راسل هالس" انجام دادن و دوتایی نوبل 1993 رو گرفتن ولی چون هالس اسراییلیه اصلا اسمس ازش نرفت زیاد! بگذریم.
موردی که حس دانش پژوهی من رو بیدار کرده همین فیلم های مورد پسند ملت آقای جی جی آبارامز هستش. تو این دو تا سریال Lost و Fringe گیر داده به این چیزا. تو Lost به فضازمان فقط پرداخته ولی تو Fringe هرچی که فکرشو بکنی انگولک کرده. آخرای فصل اول متوجه می شی که بیشتر روی جهان های موازی می خواد مانور بده Parallel Universes ! اگر فیلم Elegant Universe رو ندیده بودم قطعا وقتی شخصیت Nina Sharp تو فیلم از Membrane حرف می زد، نمی فهمیدم منظورش از نازک بودن اونا چیه!
البته خیلی از فیزیکدان های محترم معتقدند که وقتی از یک حدی بیشتر جلو بریم، فیزیک و فلسفه با هم درمی آمیزند و ووووو
چیزی که همشون معتقدند اینه که همه ی این چیزا مربوط به محاسبات روی کاغذ و تخته سیاه هستش و هیچ مشاهده فیزیکی حالا حالاها نمیشه براشون ترتیب داد و ممکنه کلا غلط هم از آب دربیاد. حالا سؤالی مطرح هستش اینه: آیا بنده سرکار می باشم؟ آیا بنده بنشینم اطلاعات مربوط به نسبیت عام و کوانتوم مکانیک رو که هیچ سنخیتی باهم ندارند (اولی مربوط به چیزهای بسیار بزرگ مثا سیاره ها و این چیزاست و دومی مربوط به دنیای زیر اتمی) جدا جدا بخونم و مثلا چندصد هزار سال دیگه معلوم بشه اینا از پایه و اساس چرت بوده یا اینکه چند صد هزار یا میلیون سال دیگه یه فرجی حاصل بشه؟ اصلا بعد از این دنیا چی خواهد شد؟ برای جواب خیلی کلی می توانیم به دین هم مراجعه کنیم. قاعدتا قسمتس از این فرضیه ها باید صحیح باشه.
یک فاکتوری که فکر کنم غربی ها ازش دور افتادن، "دین" هستش. وقتی میریم جلوتر، علم و دین با هم در می آمیزند. یادم نیست کجا خوندم که در قرآن آمده یا پیامبر فرموده که جهنم در همین دنیاست ولی شما نمی توانین آن را ببینین!
یک فیلم دیگم در این مورد یادم اومد: "مکعب" فیلمی درمورد دنیاهای موازی! چندتا آدم که در هزارتوی دنیاهای موازی گیر افتادن!
چیزی که معلومه اینه که این موارد خیلی جالب هستن و آدم دوست داره بیشتر در موردشون اطلاعات کسب کنه.
نوشته شده توسط آیدین در ساعت 21:22 | لینک  | 

چند روز ژیش یه پست نوشتم ولی الان که اومدم می بینم نیستش!!!!!!!!!!!!! چهار شاخ موندم! این عوامل مملکتی فکر می کنن چه خبره! یک کلوم نوشته بودم ماهواره ایرانی!!! اومدن پاکش کردن~

حالا کل این مطالبی رو که ما کار کردیم تو اینترنت ریخته هاااااااا! اینا فکر می کنن چه خبره! البته توی ایران کلا ملت جوگیرن و همه همین فکرو می کنن!

برو پاک کن مردتیکه مزدور.

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 8:32 | لینک  | 

تا وقتی کودک بودم و مدرسه می رفتم هیچ خبری نبود! بعدا شروع شد. روز سیزدهم مرداد خبر دادند که رتبه ی سیزده آوردی! چند سال بعد داشتم به سفری می رفتم که شماره ی صندلی ام چهارده بود! ولی خب در ایرباس صندلی سیزده نبود و بعد از دوازده عدد چهارده نوشته بود! سفر حج عمره بود. تا جایی که من می دانم این سیزده برای من خوش شانسی آورده است. اما روز سیزده فروردین چیز دیگری است! نحسی اش شاید به خاطر بی حالی افراد بعد از دو هفته خوردن و خوابیدن و حال نداشتن برای شروع کار است! شاید می خواستند یا می خواهند یک جور خودشان را متقاعد کنند که اگر حال نداری تقصیر خودت نیست! یخ بابا!!!!!

ولی سیزده فروردین سال پیش چیز دیگری بود. هرچه که بود زیاد خوش نیامد.

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 13:20 | لینک  | 

بعله
سال هم عوض شد و امروز اولین روزش بود. طبق رسم دهه ی اخیر یک نام هم به غیر از حیوانات بر آن نهادهد. گفتند الگوی مصرفتان را اصلاح کنید. خداوکیلی حق دارند. چشم ما که آب نمی خورد. با ملت غیور و شریف ایران باید با خشونت تمام برخورد کرد. یعنی وقتی آب نیست باید آب را بست تا از تشنگی تلف شوند و اگر گندم کم است نان نپزند تا از گشنگی بمیرند و اگر بنزین نیست! هیچ به کسی ندهند تا سوار یکدیگر شده و لذت ببرند.
با این تبلیغای ژیگول پیگول و آقاجان و خانم جان تورو خدا کمتر مصرف کن کسی گوشش بدهکار نیست. باید بگن: گوسفند کم شیر آبو باز کن یا مثلا: آقای گاو ترموستات بزار رو موتور خونه!!
خب ما در راستای تحقق اصلاح الگوی مصرف، قرار شده که  سهمیه اس ام اسمان را از روزی 180 عدد به 2 عدد یکی صبح و یکی شب تقلیل دهیم! باشد تا هزینه ی اس ام اس در قبض فروردین و اردیبهشت به جای 40هزار تومان بشود 400 تومان.آمین.

سال گاوی ای نداشته باشد.

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 22:52 | لینک  | 

ای بابا

دو دقه نشستیم اینجا دلمون می خواد شروور بنویسیماااااااااااااا

خیلی زور داره یک موجودی به نام آدم جمع نمرات امتحانات و پروژه و تمرین یه درسش با ضرایب مربوطه بشه ۹/۹ اونوقت حرص بخوره!!!

ولی اگه بخنده و بی خیال باشه اصلا زور نداره

کسی نشسته بابا! نشسته خونشون برا خودش هی تایپ می کنه میگه این چیه اون چیه منظورت چیه منظورت کیه!!!!!!!!!!!! همش که نمیشه زیر نویس داشته باشه! تایپ کن جانم تایپ کن! نظر و تایپ و غیره و همه ی این ها خوبه! هان؟ چیه؟ کار داری؟ چت هم خوبه! منتها آدم (تاکید روی این کلمه آدم) باید کار داشته باشه حتما بیاد چت؟ آره دیگه. چیه؟ کار داری؟ خب برو کارخونه.

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 21:1 | لینک  | 

نشسته اینجا کنارم هی با اسکرول موس میره پایین می گه این چیه اون چیه!!! بگیرم بزنمش؟ نه گناه داره. البته خودش می دونه این و اون مربوط چی هستن توضیح هم نمی خواد چون خودش دلیلشو می دونه حق هم می ده
نوشته شده توسط آیدین در ساعت 16:10 | لینک  | 

هروقت چندین روز گوشه خانه کز می کنم، سری هم به نوشتن در اینجا می زنم شاید از تنهایی درآیم!!! چه کنیم دیگر، چند روز تعطیلی عوض درس خواندن به بطالت سپری کردیم

از قدیم الایام کارهایی بود که می خواستم و می خواهم انجام بدهم ولی هیچ وقت تمامشان نکردم! البته از همان زمان ها گفته اند سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است! مثلا از سال 84 یک کتاب می خواهم ترجمه کنم که به غیر از یک فصل از نوزده فصل آن چیزی ترجمه نشده! بعدا گفتم خودم با کمک یکی از استادان یک کتاب بنویسم که موضوعش کاملا بکر است و آنقدر وقتگیر هست که تا به حال کسی به سراغش نرفته! انتشارات دانشگاه هم دربست زحمت چاپش را قبول کرده ولی بازهم داستان همیشگی! به غیر از مختصری بر یکی از فصول اتفاق دیگری نیفتاده! استاد هم هروقت مارا می بیند می گوید پس چی شد فلانی؟! تازه قرار است کتاب سه جلدی باشد! از این ها هم بگذشتیم. از تابستان پارسال می خواهم سفرنامه حج عمره را یکجایی در وب بنویسم. خوشبختانه این یکی کامل روی کاغذ نگاشته شده آن هم به مدد همتی که آن روزها داشتم و بیش از صد و خرده ای صفحه برایش نوشتم. الان فقط باید تایپ شود که آن هم حوصله می خواهد.
این موارد منحصر به نوشتن نمی شود و خواندنی ها را هم تحت الشعاع قرار می دهد. قدیم تر ها حداقل هر یکی و دو هفته یک رمان تمام می کردم ولی الان از اردیبهشت که بیوتن را خواندم، بیش از بیست کتاب دست نخورده در قفسه دارم که نگاهشان هم نکرده ام.
کلا قدیم تر ها خیلی بیشتر می خواندم و می نوشتم. هم روی کاغذ هم روی وب. معمولا نوشته های خودم را نمی خوانم ولی قدیمی ترهایش را که مرور می کنم احساس خوبی بدست می آورم.
آهان یک کار دیگر هم هست که در این چند سال آرزوی انجامش به دلم ملند و آن دست کشیدن بر وب شخصی است که مدت هاست می خواهم یک چیزهای مفیدی درونش قرار دهم ولی باز هم امان از....

دوا و درمان این ها هم چیزی نیست به غیر از همت خود! که همتی می خواهد
خب دیگه بسه! متن این پست چقدر کتابی شد!!!

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 12:1 | لینک  | 

یک ترم دیگه هم تمام شد. امتحاناش هنوز مونده. دوباره ثبت نام و پروژه و قیافه ی مزخرف سایت آموزش و بقیه ی موارد حال به هم زن!!!
نوشته شده توسط آیدین در ساعت 14:4 | لینک  | 

بزرگ شدن را دوست ندارم.

من همان آیدین کوچولوی شیطان و شر و بازی گوش را می خواهم!!!!!!!

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 22:51 | لینک  | 

۲۲ سال پیش در چنین روزی متولد شدم. البته حدود یک ساعت قبل!!! نمی دانم چرا روز تولد را به مادر که زحمت اصلی حمل و به دنیا آوردن بچه را کشیده است تبریک نمی گویند. که در مورد من صدق نمی کند چون کسی به غیر از مادرم به من این ولادت را تبریک نمی گوید. بنده خدا دیشب یادش افتاد که ۲۲ سال قبل در فردا روزی من را به دنیا آورده! ولی اشخاص دیگری پیدا نمی شوند که ما را به پشیزی محاسبه کرده و اگر کفه ی سود به زیان بیشتر شد ما را مورد قابل قرار داده و تبریک خشک و خالی بگویند. تفریح خود و دوستانشان در جایی بلند مرتبه تر قرار دارد. البته یک سیتم Birthday Reminder از سایت دوست و برادر Tag وجود دارد که دیروز یک ایمیل و امروز هم یک دانه ی دیگر فرستاده و ۱۰ اکتبر را به عنوان سال روز تولد یادآوری کرده است.

عیبی ندارد. ما هم سعی می کنیم این مسئله را به فال نیک گرفته و همه چیز را دایورت کنیم. باشد تا درس عبرتی برای جوانان احمق این مرز و بوم شود. هرکی نداند فکر می کند ما چقدر عقده ای هستیم برای یک سال روز ولادت. اصلا به تو چه؟ مگه فضولی؟ برو پی کارت!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 9:22 | لینک  | 

خشم مخرب ترین پاسخ عاطفی است زیرا بیشتر از هر چیزی دید ما را تیره می کند.
از طرف دیگر مهمترین مهارت لازم برای دست یابی به موفقیت توانایی تسلط یافتن بر عواطفمان است. پاسخ عاطفی به یک موقعیت تنها مانع بزرگ موفقیت است.
اگر نتوانیم موقعیت را به روشنی ببینیم نمی توانیم با کمترین درجه آگاهی برای آن آماده شویم.
نوشته شده توسط آیدین در ساعت 20:32 | لینک  | 

دیروز کلاسای این ترم شروع شد. دیروز و امروز خیلی دلم گرفت. امروز دلم خیلی می خواست یه ماشینی اختراع می شد من رو می برد به چهار سال پیش. امروز خیلی هوای چهار سال پیش رو کردم. امروز ثبت نام 87 ای ها بود. امروز شده بود مثل چهار سال پیش. چهار سال پیش سر کلاسا کسی با کسی احساس صمیمیت نمی کرد هنوز. الان من با کسی احساس صمیمیت نمی کنم. چون جز اونا نیستم. خیلی دلم می خواد برگردم به چهار پیش و دوباره همه چیزو از اول شروع کنم. هیچ کدوم از چهره های آشنای بچه ها دیگه نیستن. مجبورم زیر نگاه های بعضا سنگین و گاهی تیکه هاشون سر کنم تا کلاس تموم بشه و فورا بیام خونه. امروز عکس دسته جمعی که هم دوره ای ها یادگاری گرفته بودن و من توش نیستم رو دیدم. یادم رفته بود برم. یه عکس دیگه دارم از اولین عکس دسته جمعی جلو چهل ستون اصفهان در آذر 83. یعنی همون چهار سال پیش که خیلی دلم می خواد برگردم به اون موقع. خیلی زود گذشت. اصلا نفهمیدم چطوری. چرا این طوری شد؟ چند تا پست پایین تر یه متن طولانی دربارش نوشتم. حیف که زمان را نمی شود باز یافت.
نوشته شده توسط آیدین در ساعت 20:20 | لینک  | 

برای nامین بار Leon رو دیدم: No women No kid
نوشته شده توسط آیدین در ساعت 5:9 | لینک  | 

مکان را می توان بازیافت....زمان را هرگز!
نوشته شده توسط آیدین در ساعت 5:27 | لینک  |