پشت به در و رو به پنجره می نشینم. از اینجا بیشتر ساختمان های بلند شهر را می توانی ببینی: برج میلاد ( از خود تپه گیشا تا نوکش ) برج تهران، برج های ستارخان، برج ملت و ... البته ساختمان مخابرات در میدان توپخانه به دلیل قرارگیری در مرکز شهر از اینجا معلوم نیست. بهتر از همه ی این ها کوه های شمال تهران است که اگر شانس یار باشد و هوا پاکیزه، با آن سفیدی نوکشان ذهن را برای مدتی از این فضای ایکس و ایگرگ و ولتاژ و جریان دور می کند و تو می توانی کمی آرام باشی.
منتها صدای باز و بسته شدن درب و ور ور کردن این پسرها و دخترها به خصوص که دم به دقه می آیند و می روند، این لذت را کوتاه می کند. تا چند ماه پیش یک آقای خوبی در این کتابخانه بود که همه ازش حساب می بردند و هیچ کس حرف نمی زد. متأسفانه بازنشست شد! جای خوب دیگری فکر نکنم برای مطالعه مانده باشد. وقتی ورودی دانشگاه گله ای باشد و یک عده بی فرهنگ هم قاطی شان می آیند داخل همین می شود دیگر. انگار دیگر جایی برای ما نمانده است!!!
خوبی اش این است که دیر به دیر پرواز می کنی و لذت بکر بودن آن پابرجا می ماند.
در فصل 23 کتاب همون اوایلش این طور نوشته:
یعنی آقای عرب اومده الکل کشف کرده. جناب محمد بن زکریای رازی ما کجایی بوده؟ حالا خوبه بنده خدا همین شهر ری ( اون موقع فقط ری) به دنیا اومده. اسید سولفوریک رو هم خودش کشف کرده. اون قدیمیا که تموم شدن. کم مونده بگن دکتر حسابی هم عرب بوده!! من اگه بخوام این کتاب رو ترجمه کنم همون وسط (نه تو پاورقی) می گم که دن براون دروغ نوشته و کاشف الکل آقای محمد بن زکریای رازی ایرانی می باشد.
چند صد صفحه ای هنوز مونده کتاب تموم شه. نویسنده ی پرفروش ترین کتاب تاریخ (رمز داوینچی) هم تو زرد درومد!
بگذریم. تولدم مبارک
It's time for a change
A Big Change
Today I felt like the old days of my loneliness and I felt really good. Honestly if there is no one for you to think about, you will like it. Act as a free boy and worry about nothing and be yourself! But at last you are giong to find someone. But at the old days, I postpond it to other days! Now I think I should postpond it again. But what happens if we can do it forever? Maybe it's not possible as god has said!
I don't know! But really want to write till morning but it will go to nonsense. So that's enough.
سه هفتست از کار و زندگی و دانشگاه افتادیم! هیچ غلطی هم نکردیم.
زلزله بیاد همتون زیر خاک برید ان شاالله!
موردی که حس دانش پژوهی من رو بیدار کرده همین فیلم های مورد پسند ملت آقای جی جی آبارامز هستش. تو این دو تا سریال Lost و Fringe گیر داده به این چیزا. تو Lost به فضازمان فقط پرداخته ولی تو Fringe هرچی که فکرشو بکنی انگولک کرده. آخرای فصل اول متوجه می شی که بیشتر روی جهان های موازی می خواد مانور بده Parallel Universes ! اگر فیلم Elegant Universe رو ندیده بودم قطعا وقتی شخصیت Nina Sharp تو فیلم از Membrane حرف می زد، نمی فهمیدم منظورش از نازک بودن اونا چیه!
البته خیلی از فیزیکدان های محترم معتقدند که وقتی از یک حدی بیشتر جلو بریم، فیزیک و فلسفه با هم درمی آمیزند و ووووو
چیزی که همشون معتقدند اینه که همه ی این چیزا مربوط به محاسبات روی کاغذ و تخته سیاه هستش و هیچ مشاهده فیزیکی حالا حالاها نمیشه براشون ترتیب داد و ممکنه کلا غلط هم از آب دربیاد. حالا سؤالی مطرح هستش اینه: آیا بنده سرکار می باشم؟ آیا بنده بنشینم اطلاعات مربوط به نسبیت عام و کوانتوم مکانیک رو که هیچ سنخیتی باهم ندارند (اولی مربوط به چیزهای بسیار بزرگ مثا سیاره ها و این چیزاست و دومی مربوط به دنیای زیر اتمی) جدا جدا بخونم و مثلا چندصد هزار سال دیگه معلوم بشه اینا از پایه و اساس چرت بوده یا اینکه چند صد هزار یا میلیون سال دیگه یه فرجی حاصل بشه؟ اصلا بعد از این دنیا چی خواهد شد؟ برای جواب خیلی کلی می توانیم به دین هم مراجعه کنیم. قاعدتا قسمتس از این فرضیه ها باید صحیح باشه.
یک فاکتوری که فکر کنم غربی ها ازش دور افتادن، "دین" هستش. وقتی میریم جلوتر، علم و دین با هم در می آمیزند. یادم نیست کجا خوندم که در قرآن آمده یا پیامبر فرموده که جهنم در همین دنیاست ولی شما نمی توانین آن را ببینین!
یک فیلم دیگم در این مورد یادم اومد: "مکعب" فیلمی درمورد دنیاهای موازی! چندتا آدم که در هزارتوی دنیاهای موازی گیر افتادن!
چیزی که معلومه اینه که این موارد خیلی جالب هستن و آدم دوست داره بیشتر در موردشون اطلاعات کسب کنه.
حالا کل این مطالبی رو که ما کار کردیم تو اینترنت ریخته هاااااااا! اینا فکر می کنن چه خبره! البته توی ایران کلا ملت جوگیرن و همه همین فکرو می کنن!
برو پاک کن مردتیکه مزدور.
ولی سیزده فروردین سال پیش چیز دیگری بود. هرچه که بود زیاد خوش نیامد.
سال هم عوض شد و امروز اولین روزش بود. طبق رسم دهه ی اخیر یک نام هم به غیر از حیوانات بر آن نهادهد. گفتند الگوی مصرفتان را اصلاح کنید. خداوکیلی حق دارند. چشم ما که آب نمی خورد. با ملت غیور و شریف ایران باید با خشونت تمام برخورد کرد. یعنی وقتی آب نیست باید آب را بست تا از تشنگی تلف شوند و اگر گندم کم است نان نپزند تا از گشنگی بمیرند و اگر بنزین نیست! هیچ به کسی ندهند تا سوار یکدیگر شده و لذت ببرند.
با این تبلیغای ژیگول پیگول و آقاجان و خانم جان تورو خدا کمتر مصرف کن کسی گوشش بدهکار نیست. باید بگن: گوسفند کم شیر آبو باز کن یا مثلا: آقای گاو ترموستات بزار رو موتور خونه!!
خب ما در راستای تحقق اصلاح الگوی مصرف، قرار شده که سهمیه اس ام اسمان را از روزی 180 عدد به 2 عدد یکی صبح و یکی شب تقلیل دهیم! باشد تا هزینه ی اس ام اس در قبض فروردین و اردیبهشت به جای 40هزار تومان بشود 400 تومان.آمین.
سال گاوی ای نداشته باشد.
دو دقه نشستیم اینجا دلمون می خواد شروور بنویسیماااااااااااااا
خیلی زور داره یک موجودی به نام آدم جمع نمرات امتحانات و پروژه و تمرین یه درسش با ضرایب مربوطه بشه ۹/۹ اونوقت حرص بخوره!!!
ولی اگه بخنده و بی خیال باشه اصلا زور نداره ![]()
کسی نشسته بابا! نشسته خونشون برا خودش هی تایپ می کنه میگه این چیه اون چیه منظورت چیه منظورت کیه!!!!!!!!!!!! همش که نمیشه زیر نویس داشته باشه! تایپ کن جانم تایپ کن! نظر و تایپ و غیره و همه ی این ها خوبه! هان؟ چیه؟ کار داری؟ چت هم خوبه! منتها آدم (تاکید روی این کلمه آدم) باید کار داشته باشه حتما بیاد چت؟ آره دیگه. چیه؟ کار داری؟ خب برو کارخونه.
از قدیم الایام کارهایی بود که می خواستم و می خواهم انجام بدهم ولی هیچ وقت تمامشان نکردم! البته از همان زمان ها گفته اند سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است! مثلا از سال 84 یک کتاب می خواهم ترجمه کنم که به غیر از یک فصل از نوزده فصل آن چیزی ترجمه نشده! بعدا گفتم خودم با کمک یکی از استادان یک کتاب بنویسم که موضوعش کاملا بکر است و آنقدر وقتگیر هست که تا به حال کسی به سراغش نرفته! انتشارات دانشگاه هم دربست زحمت چاپش را قبول کرده ولی بازهم داستان همیشگی! به غیر از مختصری بر یکی از فصول اتفاق دیگری نیفتاده! استاد هم هروقت مارا می بیند می گوید پس چی شد فلانی؟! تازه قرار است کتاب سه جلدی باشد! از این ها هم بگذشتیم. از تابستان پارسال می خواهم سفرنامه حج عمره را یکجایی در وب بنویسم. خوشبختانه این یکی کامل روی کاغذ نگاشته شده آن هم به مدد همتی که آن روزها داشتم و بیش از صد و خرده ای صفحه برایش نوشتم. الان فقط باید تایپ شود که آن هم حوصله می خواهد.
این موارد منحصر به نوشتن نمی شود و خواندنی ها را هم تحت الشعاع قرار می دهد. قدیم تر ها حداقل هر یکی و دو هفته یک رمان تمام می کردم ولی الان از اردیبهشت که بیوتن را خواندم، بیش از بیست کتاب دست نخورده در قفسه دارم که نگاهشان هم نکرده ام.
کلا قدیم تر ها خیلی بیشتر می خواندم و می نوشتم. هم روی کاغذ هم روی وب. معمولا نوشته های خودم را نمی خوانم ولی قدیمی ترهایش را که مرور می کنم احساس خوبی بدست می آورم.
آهان یک کار دیگر هم هست که در این چند سال آرزوی انجامش به دلم ملند و آن دست کشیدن بر وب شخصی است که مدت هاست می خواهم یک چیزهای مفیدی درونش قرار دهم ولی باز هم امان از....
دوا و درمان این ها هم چیزی نیست به غیر از همت خود! که همتی می خواهد![]()
خب دیگه بسه! متن این پست چقدر کتابی شد!!!
من همان آیدین کوچولوی شیطان و شر و بازی گوش را می خواهم!!!!!!!
عیبی ندارد. ما هم سعی می کنیم این مسئله را به فال نیک گرفته و همه چیز را دایورت کنیم. باشد تا درس عبرتی برای جوانان احمق این مرز و بوم شود. هرکی نداند فکر می کند ما چقدر عقده ای هستیم برای یک سال روز ولادت. اصلا به تو چه؟ مگه فضولی؟ برو پی کارت!!!!!!!!!!
از طرف دیگر مهمترین مهارت لازم برای دست یابی به موفقیت توانایی تسلط یافتن بر عواطفمان است. پاسخ عاطفی به یک موقعیت تنها مانع بزرگ موفقیت است.
اگر نتوانیم موقعیت را به روشنی ببینیم نمی توانیم با کمترین درجه آگاهی برای آن آماده شویم.
